خواب می دیدم
عصا به دست
در ایستگاهی که بی شک تو هیچگاه از آن عبور نخواهی کرد
چشم انتظار ایستاده ام
صدای سایش قطاری
روی ریل
تنها طنینی است که نواختنش را می داند
*
تو را می دیدم
نظاره کنان جسمی غرق در تب و درد
تو را با آنهمه بودن تنها خواب می دیدم
چشمانم را می فشرم
خواب می دیدم
قطاری شده ام روی ریل هایی یک سویه
می دانم این راه مرا به ایستگاهی که منتظر ایستاده ای نخواهد آورد
که این قطار را تنها این ریل ها به بیراهه کشانده اند
*
تو را غرق در اشک
نظاره کنان جسمی بی جان
از مردی نحیف
تو را غرق در آنهمه درد ، خواب می دیدم
چشمانم را می فشرم
خواب می دیدم
ایستگاهی متروک
که هیچکس نمی داندش
تنها سوزنبانی بی کاره
که هرگاه رو به سویم بر می گرداند
خودم را می بینم
چشمانم را می فشرم
خواب نمی بینم
این ایستگاه
که سالهاست
گورستان کابوس های من است
و این قطار روی این
ریل های
استخوانی
تنها طنینی است که نواختنش را می داند